Archive for دسامبر 2008

راه رفتــن : از دبستـان تا بعـد از دانشـگاه

دسامبر 22, 2008

دبستــان – بی خیال و شادمان می دوید ، گاهی روی لبه جوی آب می پرید و سعی می کرد بدون اینکه بلغزد قدم هایش را پشت سر هم بگذارد ، اندکی بعد برگ های رنگارنگ پاییزی توجه اش را جلب می کرد ، خوش رنگترین اونها را انتخاب می کرد و روی آن می جهید تا صدای خش خش اونها را بشنوه ، از دور خرگوشی را می ماند که به این سوی و آن سوی می جهد.

• راهنمــایـی – حالا دیگه فقط روی همان برگ هایی که جلوی پایش بودند پا می گذاشت و این ور و آن ور نمی پرید، هنوز شادمان و خندان روی لبه جوی راه می رفت و یا توی برف ها با رد پایش نقش های مختلف درست می کرد.

• دبیــرستــان – فقط وقتی مطمئن بود کسی اون دور و بر نیست با خنده روی لبه جوی می پرید و در حالی که تعادلش را با دستانش حفظ می کرد تند تند قدم های بلند بر می داشت  و هر وقت کسی را از دور میدید دوباره بر می گشت توی پیاده رو و سعی می کرد لبخندش را قورت بده.

• دانشگــاه – دیگه نه روی لبه جوی راه می رفت ، نه روی برگهای پاییزی می جهید ، نه روی برف نقشی با رد پایش درست می کرد. فکر می کرد که مثل همه آدم بزرگ ها راه می رود تا اینکه یک روز که از پله ها پایین می آمد تا به دوستانش ملحق شود ، بهش گفتند تو مثل بچه ها پله ها را تند تند پایین می آیی و بعد هم سه پله آخر را پایین می پری ! تازه متوجه شد که به خاطر دیگران باید به راه رفتنش هم فکر کند و از اون پس پله ها را دونه دونه پایین آمد.

• بعد از فارغ التحصیلی – فکر می کرد که تمام خصوصیات راه رفتن آدم بزرگ ها را پیدا کرده ، از ورجه وورجه کردن و شادمانه از پله ها پایین پریدن خبری نبود اما در محل کار بهش گفتند شما تند راه می روید و خیلی صاف و محکم مثل ارتشی ها گام بر می دارید.

درراه برگشت به خانه در حالی که آهسته و سنگین با شانه های فروافتاده گام بر می داشت در فکر این بود که شادمانی اش را کجا گم کرده است.

Advertisements