• دبستــان - بی خیال و شادمان می دوید ، گاهی روی لبه جوی آب می پرید و سعی می کرد بدون اینکه بلغزد قدم هایش را پشت سر هم بگذارد ، اندکی بعد برگ های رنگارنگ پاییزی توجه اش را جلب می کرد ، خوش رنگترین اونها را انتخاب می کرد و روی آن می جهید تا صدای خش خش اونها را بشنوه ، از دور خرگوشی را می ماند که به این سوی و آن سوی می جهد.
• راهنمــایـی - حالا دیگه فقط روی همان برگ هایی که جلوی پایش بودند پا می گذاشت و این ور و آن ور نمی پرید، هنوز شادمان و خندان روی لبه جوی راه می رفت و یا توی برف ها با رد پایش نقش های مختلف درست می کرد.
• دبیــرستــان – فقط وقتی مطمئن بود کسی اون دور و بر نیست با خنده روی لبه جوی می پرید و در حالی که تعادلش را با دستانش حفظ می کرد تند تند قدم های بلند بر می داشت و هر وقت کسی را از دور میدید دوباره بر می گشت توی پیاده رو و سعی می کرد لبخندش را قورت بده.
• دانشگــاه - دیگه نه روی لبه جوی راه می رفت ، نه روی برگهای پاییزی می جهید ، نه روی برف نقشی با رد پایش درست می کرد. فکر می کرد که مثل همه آدم بزرگ ها راه می رود تا اینکه یک روز که از پله ها پایین می آمد تا به دوستانش ملحق شود ، بهش گفتند تو مثل بچه ها پله ها را تند تند پایین می آیی و بعد هم سه پله آخر را پایین می پری ! تازه متوجه شد که به خاطر دیگران باید به راه رفتنش هم فکر کند و از اون پس پله ها را دونه دونه پایین آمد.
• بعد از فارغ التحصیلی - فکر می کرد که تمام خصوصیات راه رفتن آدم بزرگ ها را پیدا کرده ، از ورجه وورجه کردن و شادمانه از پله ها پایین پریدن خبری نبود اما در محل کار بهش گفتند شما تند راه می روید و خیلی صاف و محکم مثل ارتشی ها گام بر می دارید.
درراه برگشت به خانه در حالی که آهسته و سنگین با شانه های فروافتاده گام بر می داشت در فکر این بود که شادمانی اش را کجا گم کرده است.
دسامبر 22, 2008 در t 2:20 ب.ظ |
بابا چه عجب دکتر
الانم پست نمی اومدی !!
قشنگ بود
رودرانر : ممنونم از حسن نظرت دوست عزیز
دسامبر 22, 2008 در t 2:23 ب.ظ |
نمی اومدی !! = نمی دادی D-:
دسامبر 22, 2008 در t 4:59 ب.ظ |
جه کردی دکتر! و چه به موقع!
همین دو ساعت پیش که با دخترم به خانه برگشتیم، دخترم گفت: اما مامان تو کم با من بازی کردی… باباش گفت: بازی؟ چی بازی؟ من گفتم: همین دویدن و گرگم به هوا… شوهرم گفت چه کار عجیبی… من گفتم بازی کجاش عجیبه؟ بعدش هم همه یا توی ماشینهاشون هستند یا دنبال منظره های جالب تری هستند… کسی به ما نگاه نمی کرد…اما دخترمون حسابی شاد شد…
بعد حالا اومدم توی گوگل ریدرم این پست را می بینم و باور نمی کنم… شوهرم را صدا کردم و گفتم بیا یه چیزی برایت بخوانم…
بعد که رفت صدایش را شنیدم که برای خودش آواز می خواند:
شادمانی ام را کجا گم کرده ام.
عالی بود… عالی… حس یه شعر را داشت وقتی می خواندمش…
می تونم ترجمه اش را بگذارم توی وبلاگم؟ البته با لینک
رودرانر : HB عزیز شرمنده می کنی . ممنونم از حسن توجه ات و شما مختارید برای ترجمه و استفاده از این پست
دسامبر 22, 2008 در t 5:42 ب.ظ |
شادمانی را در گذر روزگار، دل شادی را در چهارچوب ارائه شده دینی سرد گم کردهایم و بس. وقتی روحانیت معزز از شادیهایمان طرفی نمیبندند به دنبال شادکامی بودم کلامی بیهوده نیست.
دسامبر 23, 2008 در t 6:14 ب.ظ |
عین حقیقت است و غیر از این نیست و از نظر اجتماع اینکار یک هنجار اجتماعی محسوب میشود و عمل نکرد به آن ناهنجاریست
دسامبر 27, 2008 در t 5:03 ق.ظ |
با سلام
وبلاگ زیبایی دارید. من وبلاگ شما را در بالاترین دیدم و از آنجا یافتمش میخواستم از شما خوهاش کنم اگر میشود مرا هم دعوت کنید تا در بالاترین عضو شوم. مرسی sanazm98@yahoo.ca
دسامبر 31, 2008 در t 11:25 ق.ظ |
با سلام
مطلب جالب و قشنگي بود. به نظر من شادماني در گذرگاه زندگي گم شده و خواهد شد.
با سپاس
ژانویه 5, 2009 در t 2:16 ب.ظ |
با سلام لطفا دعوتنامه بالاترين براي اينجانب بفرستيد.
http://gerdbad.blogsky.com/
با تشكرفروان
ايميل: ali.alavi93@yahoo.com
ژانویه 15, 2009 در t 11:30 ب.ظ |
سلام رودرانر عزیز. جنس این نوشته ات خیلی متفاوت است. یعنی جنبه ی دیگری را نشان می دهد که سخت نرم و نوستالژیک و سردرگریبان است. از جنس سهراب. دست مریزاد:»)
رودرانر : درود بر عرفان عزیز . ممنونم از حسن توجه ات دوست خوبم
فوریه 7, 2009 در t 2:17 ب.ظ |
سلام، من هم مدتی است شادمانی ان را گم کرده ام. نمی دانم کجا. در مورد من زدی به هدف. تنها چیزی که کمک میکنه ورزشه. دارم می رم باشگاه. ممنون دکتر. البته تازگی ها کم کار شدی ها.
رودرانر : ممنون از توجه تو دوست خوبم . امروز چند تا پست فرستادم
فوریه 10, 2009 در t 11:59 ب.ظ |
بنویس رفیق… تنبل شده ای!
رودرانر : چشم . اطاعت شد
فوریه 13, 2009 در t 3:07 ب.ظ |
به نظر میومد این توصیفاتی که نوشتی در مورد خودت بود، درسته؟ ؛)
رودرانر : یک جورایی
فوریه 13, 2009 در t 3:08 ب.ظ |
این کامنت فقط برای تیک زدن “Notify me of follow-up comments via” فرستاده شده است و ارزش دیگری ندارد.
فوریه 13, 2009 در t 3:23 ب.ظ |
این کامنت فقط برای اینه که کسی که پیگیری کامنتها را تیک زده ، یک سر اینجا بزنه و جواب را ببینه و ارزش دیگری ندارد
فوریه 13, 2009 در t 4:18 ب.ظ |
رودرانر جان اگه امکان داره تازه ترین دیدگاهها و نظرات ارائه شده از سوی بازدیدکنندگان رو در یک گوشه ای از وبلاگ نمایش بده چون اینطور راحت تر میشه موضوع داغ رو شناسایی کرد … ارادت